پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - نوسازي و بحران هويت - زهیری علیرضا
نوسازي و بحران هويت
زهیری علیرضا
اين پرسش كه جوامع چگونه و چرا تغيير ميكنند، زير ساختِ بسياري از مطالعات جامعهشناختي است كه در پي كشف الگوهاي دگرگوني اجتماعياند. در كنار عوامل متعددي كه در دگرگوني اجتماعي نقش به سزايي داشتهاند، تحولات عصر صنعتي، نظم جديدي برقرار ساخت كه در آن، بسياري از جوامع سنتي، از طريق فرآيند نوسازي، به جوامع نويني تغيير يافتهاند. بنابراين، با ارايهي الگوهاي نوسازي از سوي دانشمندان علوم اجتماعي براي تبيين ماهيت تغييرات اجتماعي، فصل جديدي در مطالعهي جوامع در حال دگرگوني،آغاز گرديد.
اغلب جوامع در حال گذار، با تأسي از الگوهاي غربي و بهرهمندي از توانمنديهاي كشورهاي توسعهيافته، فرآيند صنعتي شدن را در خود تجربه ميكنند. اين وضعيت، نظم قديمي اين جوامع را بر هم زده، باورها و ارزشهاي سنتي آنان را به چالش ميخواند. بحران از هنگامي آغاز ميگردد كه نظامهاي سياسي براي كنترل تنشهاي حاصل از فرآيند نوسازي، ميخواهند ظرفيت خود را افزايش دهند.
در ميان رهيافتهاي گوناگوني كه به تاثيرات تجدد و نوسازي در جوامع انساني ميپردازند، رهيافت تكاملگرايي با تأكيد بر الگوهاي خطي، نتيجه ميگيرد كه جوامع انساني در يك حركت پيش روندهي دائمي به سوي افزايش پيچيدگي در حركتاند؛ چرا كه نوسازي پاسخي است به نيازهاي عصر جديد، كه به گونهاي اجتنابناپذير و تدريجي، جوامع بشري را ملزم به حركت به سوي آن ميكند. اين جوامع، از حالت ابتدايي و ساده به جوامع مدرن صنعتي تبديل ميشوند و پيچيدگي و تخصصي شدن فزآينده نقشها، تقسيم كار اجتماعي، گسترش شهرنشيني، وابستگيهاي متقابل و وسيع اجتماعي، دست آورد اين تغييرات است. از سوي ديگر، اين رهيافت و اغلب رهيافتهاي نظري در مكتب نوسازي، بر چالش عميق سنت و تجدد تاكيد داشته، تكرار مسير توسعهي غرب را در كشورهاي جهان سوم توصيه ميكند و نوسازي را مترادف با غربگرايي ميپندارد.
بدين ترتيب مطالعات اوليهي نوسازي، بر جدال بي پايان سنت و مدرنيسم تاكيد داشته است. اين مطالعات، تنها مسير منطقي را براي رسيدن به توسعه ترك الگوهاي رفتار سنتي و افول ارزشها و باورهاي جوامع سنتي ميداند.
بيگمان پديدهي مدرنيزاسيون در ابتدا يك تجربهي اروپايي بوده كه به صورت يك پديدهي جهانشمول به ساير جوامع رسوخ كرده است. در حال حاضر نيز اين پديده براي تبيين دگرگونيهاي كشورهاي جهان سوم به كار گرفته ميشود. براساس نظريات نوسازي كلاسيك، سرشت تغييرات اجتماعي و تنشهاي حاصل از دوران گذار را بايد به طور عمده در رويارويي و جدال ميان سنت و تجدد جستوجو كرد. اين نظريات، دستيابي به جامعهي مدرن را در گرو نفي سنتها ميداند.
آنچه در اين نظريات مورد غفلت واقع شده، اساس انتقاد به الگوهاي غربي نوسازي را فراهم آورده است، تفاوت ميان جوامع مختلف انساني است كه هر كدام ساختارهاي اجتماعي متفاوتي را دارند. مكاتب جديد نوسازي معتقد هستند به تعداد ملت ـ كشورها، راههاي توسعهي متفاوتي وجود دارد و تاكيد ميورزند كه خط فاصل ترسيم شدهي بين جوامع سنتي و مدرن از طرف نظريهپردازان كلاسيك، نادرست است. علاوه بر انتقادات بيشماري كه به رهيافتهاي كلاسيك وارد شده، به طور كلي انتقادات اصلي نسبت به الگوهاي غربي توسعه عبارتاند از:
١. اين الگوها بر شالودهي آداب يهودي ـ مسيحي قرار دارد كه تا حد زيادي با تجربهي جهان سوم منطبق نبوده، غير قابل اجراست؛
٢. زمانبندي، تسلسل و مراحل توسعهي اقتصادي در غرب، لزوماً در نواحي در حال توسعه قابليتِ كاربرد ندارد؛
٣. نهادهاي سنتي از قبيل پيوستگيهاي قبيلهاي، طوايف و طبقات اجتماعي و هر چيز ديگري كه ممكن است مانعِ نوسازي تصور شود، برخلاف نظريهي غربي، ميتواند به منزلهي عاملي براي نوسازي و توسعه عمل كند؛
٤. الگوهاي غربي توسعه چنان كه در كشورهاي جهان سوم به موقع اجرا گذاشته شود، ممكن است روند نوسازي را به تأخير اندازد.١
همانگونه كه در رهيافتهاي سنتي نوسازي مشاهده ميشود، بخشي از بحرانهاي حاصل از فرآيند نوسازي، ناشي از عدم تطابق اين رهيافتها با ساختار و ارزشهاي ساير جوامع غير غربي است. از اين رو برخي از دانشمندان علوم سياسي و جامعهشناسي، نوسازي و توسعه را در چارچوب نظريهي بحران بررسي ميكنند.
ريمون آرون، جامعهشناس فرانسوي ميگويد:
كمتر نسلي را سراغ داريم كه احساس نكرده باشد كه در حال «بحران» يا به عبارت ديگر، در نقطهي «چرخش» تاريخ به سر ميبرد.٢
برخلاف تصوير غير عادي و وحشتانگيزي كه از مفهوم بحران در ذهن تداعي ميشود، بحرانها عموماً موجب پويايي و تحرك جوامع ميگردند. وقتي نشانههاي بحران ظاهر ميشود، تلاش براي حل و و رفع آن آغاز گشته، در چنين وضعي، تواناييهاي نظام سياسي براي ايجاد تعادل افزايش مييابد. سخن فوق بدين معنا نيست كه همواره جوامع، عبور موفقيتآميزي از بحرانها داشتهاند؛ بلكه به تعبير بايندر، بحران تغييري است كه «مستلزم نوعي نوسازي حكومتي و نهادسازي است.»٣ مسألهي ديگري كه بايد بدان توجه كافي نمود، اين است كه تحقق توسعه و نوسازي به ويژه در حوزهي سياست، به عبور موفقيتآميز از بروز بحرانهاي پنجگانه است؛ حال آن كه در بسياري از جوامع، روند نوسازي ميتواند زمينههاي بروز بحرانهاي گوناگوني را سبب شود؛ براي مثال، شهرنشيني، محصول فرآيند نوسازي است و اين پديده باعث مهاجرتهاي گستردهي روستاييان به مراكز صنعتي در شهرها ميگردد. مواجههي روستاييان با ارزهاي حاكمِ بر زندگي شهري در بسياري از مواقع، سبب بحران هويت براي آنان گرديده، زمينهي ساير بحران را فراهم ساخته است.
بحران هويت به تضاد بين احساسات ملي تودهها و نخبگان، بين وفاداري قومي و منطقهاي و وفاداريهاي ملي و شكافهاي درهم شكنندهي وحدت ملي اشاره دارد. بحران هويت، اساسيترين بحراني است كه گريبانِ جوامع در حال نوسازي را ميگيرد؛ زيرا در اين جوامع، احساسات مليِ تودهها در تعارض با نخبگان حامل نوسازي قرار ميگيرد. آنان در برابر خود، طرز تفكر جديدي را مشاهده ميكنند كه ارزشهاي سنتي آنان را تهديد ميكند. از سوي ديگر، نوسازي، وفاداريهاي ملي را جايگزين وفاداريهاي قومي و منطقهاي ميكند. عبور از اين بحران، به مفهوم تلاش براي كسب هويت ملي است كه در طي آن افراد سعي ميكنند در سرزمين معيني همهي افراد را در خصوصيات فرهنگي خويشتن سهيم و شريك بدانند.
هويت ملي با آگاه ساختن افراد يك سرزمين و ارايهي تعريف قدرتمندي از وفاداريهاي ملي، آنان را در خصوصيات فرهنگي خويشتن سهيم ميسازد. بنابراين، براي عبور از اين بحران بايد براي ايجاد يك نگرش عامگرايانه تلاش كرد كه در آن، اعضاي جامعه ـ علاوه بر احساس بومي بودن ـ خود را در خصوصيات فرهنگي عامتري سهيم بدانند. عبور از بحران هويت، موجب تسهيل در حل ساير بحرانها ميشود.
عناصر تشكيل دهندهي هويت ملي
داشتن زبان مشترك، بستگيهاي جغرافيايي و بستگيهاي مشترك اقتصادي، عواملي هستند كه مردمي را كه زمانيطولاني با هم زندگي كردهاند، داراي تجربياتي يكسان، جهانبيني و آرمانهاي ـ تقريباً ـ مشترك ميكند. به طور معمول، اين مردم با هم زندگي كردهاند، با هم احساسِ خوشبختي و شادماني داشتهاند، و با هم رنج بردهاند. اين همان چيزي است كه ميتوان آن را «تركيب روانشناختي مشترك» يا شخصيت و هويت ملي ناميد. اين شخصيت، براي مردم ثابت است. اشاره به شخصيت ملي، كه ثابت و ايستا است، تغييرپذيري فرد را ناديده نميگيرد؛ بلكه حاكي از گرايش و تمايلي در ميان مردم همبسته براي اعتلاي هويت جمعي است.٤
در برخي پژوهشها، از چهار دسته ارزشهاي ملي، ديني، جامعهاي و انساني، به عنوان عناصر تشكيل دهندهي هويت ملي، سخن به ميان آمده است. ارزشهاي ملي همهي مشتركات فرهنگي را اعم از سرزمين، زبان، نهادهاي ملي، سنتها و ادبيات ملي شامل ميشود. مراد از ارزشهاي ديني، همهي مشتركات فرهنگي ديني است كه در جامعهي ايران، اسلام به ويژه با قرائت شيعي، مدنظر است. ارزشهاي جامعهاي به اصول و قواعد اجتماعي كه جهت استحكام جامعه بايد رعايت گردد، توجه دارد و ارزشهاي انساني نيز عبارت است از كليه اصول و قواعد انساني كه فارغ از هرگونه محدوديت اجتماعي و جغرافيايي، جهت بقاي بشريت رعايت گردد. نكتهي حائز اهميت در تركيب اين ارزشهاي چهارگانه، مقدار سهمي است كه در اين تركيب دارند. گاه يك امتزاج همطراز ميان آنان برقرار است و گاه سهم برخي از ارزشها بيش از سايرين است.٥
به عقيدهي برخي جامعهشناسان، حس شناسايي مشترك ـ كه نشانگر هويت مشترك هر يك از جوامع انساني است ـ از ارزشهاي معنوي، شخصي، مدني، سنتي و بدوي سرچشمه ميگيرد. در ارزشهاي بدوي، علاقههاي اوليه كه براساس روابط زيستي و سكونت، پايهگذاري شدهاند، مورد نظر هستند. مردمي كه با ديگران داراي ارتباطات خانوادگي و وابستگيهاي نژادي و قومي هستند، غالباً يك شناسايي مشترك و ارزشي بين خود و ساير اعضاي خانوادهي خود تصور ميكنند. ارزشهاي معنوي، شامل عقايد و ايدئولوژيهايي است كه اساس محكمي براي شناسايي مشتركاند. از نظر تاريخي، حس شناسايي اجتماعي، غالباً از مذاهب و مسئوليتهاي مشتركِ ناشي از آن، سرچشمه ميگيرد.
اما ارزشهاي شخصي، به وجود آورندهي حس شناسايي عمومي و ملي از طريق علاقهي مشترك نسبت به يك رهبر و يا قهرمانان ملي و يا شخصيت فرهمند(كاريزما) است.
در مورد ارزشهاي مدني، اعضاي يك جامعه ممكن است علاقهاي عمومي و مشترك نسبت به چارچوب سياسي و نقش سياسي افراد كشور نشان دهند؛ هر چند ميان آنان اختلافات ارزشي ـ ناشي از اختلافات نژادي، قومي، زباني، مذهبي و يا منطقهاي ـ بسيار قوي باشد. هدف اين جامعهي مختلط، برقراري «وحدت در پراكندگي» و انگيزش حس شناسايي جديد است كه جوامع مدرن به دنبال ايجاد چنين هويت مشتركي هستند.٦
در درجهي نخست، شماري از انديشمندان سنتي در علوم سياسي، علوم اجتماعي و جغرافيا، هر كدام عنصر ويژهاي از عناصر تشكيلدهندهي هويت ملي را اصل دانستهاند. جغرافيا، «سرزمين مشترك» و «تاريخ مشترك» را در اين مور اصل تلقي مينمايد، و علوم اجتماعي، «زبان مشترك» و «دين مشترك» را، ولي علوم سياسي بر «ساختار سياسي مشترك» «مليت و ملت» و «جامعهي مدني» تكيه مينمايد. مسلم اينكه هويت، پديدهاي مركب از همهي اين عناصر، به اضافهي ديگر عناصر فرهنگي مشترك ـ همانند هنرها، آداب و سنن ـ است.٧
برخي از صاحب نظران، بر عنصر «ارادهي با هم زيستن در طول تاريخ» تكيه كردهاند؛ يعني آنچه مردم را در طول تاريخ در رنج و شادي و جنگ و صلح با هم شريك كرده و در كنار هم قرار داده و از طريق يك سرنوشت مشترك تاريخي به آنان هويت خاصي بخشيده است، «ارادهي با هم زيستن» آنان بوده است.٨ در اين ديدگاه، عناصر مشترك زباني، قومي، مذهبي و... انكار نميشوند، اما به تنهايي نيز قابل اعتنا نيستند، بلكه احساس تعلق مردم يك سرزمين، به يك گروه بزرگتر مانند ملت و احساس وفاداري به عضويت در آن گروه بزرگتر است كه باعث دوام مليتها ميشود.
تجزيه و تحليل ملت، امري بس پيچيده و مشكل است. سرچشمهي اين اشكالات را بايد در تعدد عواملي كه عملاً در آفرينش يك ملت و در پيدايش حس ملي دخالت داشتهاند، جستوجو كرد. سرزمين، نژاد، زبان، خاطرات تاريخي، سنتها، تمدن و مذهب، هر يك عواملي هستند كه نميتوان به آنها بياعتنا بود؛ ولي هيچ يك از آنها هم نميتواند تفسير نهايي ملت باشد.
متفكران آلماني عقيده داشتند كه ملت موجودي زنده است كه براثر نيروي برتري كه به طور ناخودآگاه عمل ميكند، ميبالد. از طريق علايم خارجي، مانند اشتراك زبان، وابستگي به عادات و رسوم، تكريم و ستايش سنتهاي كهن و همچنين قرابت نژادي، ميتوان به اين نيروي برتر پي برد. عدهاي ديگر، تعلق به يك ملت را امري وجداني و داراي جنبهي معنوي ميدانند. فوستل دوكولانژ مينويسد: «نه نژاد و نه زبان، مليت را بهوجود نميآورند. [بلكه] ميهن آن است كه انسان دوست ميدارد.»٩
بنابراين، عناصر هويت در واقع اموري است كه فرد را به يك مجموعهي وسيعتر به نام ملت و يا مليت پيوند ميدهد و مليت «شكلي از احساسات مشترك برآمده از شور و شوق، صميميت و شكوه خاص مربوط به ميهن» است. پس ميتوان گفت اولين عنصر هويت، آگاهي است و دومين آن، علاقهمندي به مجموعهاي كه او به آن تعلق دارد. بنابراين، چون هويت جنبهي ذهني پيدا ميكند، بهناچار از مقولهي فرهنگي نيز جدا نيست.١٠
بر اين اساس در مجموع ميتوان هويت ملي را بر دو عنصر ذهني و عيني استوار كرد: عنصر ذهني بر وجود «باورها» تاكيد ميكند و هويت را محصول باور يك جامعهي انساني به داشتن تعلقات و ويژگيهاي مشترك ميداند. با اين ديد، وجود باور ذهني فارغ از واقعيتهاي عيني، مبناي شكلگيري هويتهاي ملي و قومي واحد ميگردد، حال آنكه، عنصر عيني بر نقش واقعيتهاي عيني در شكلگيري اين هويتها تاكيد ميكند. عنصر ذهني همانگونه كه پيشتر نيز به آن اشاره شد، تمايل افراد يك جامعه براي زيستن در كنار يكديگر است و به تعبير اميل بوترو، «عِرق يا حس ملي از ميل و علاقه مردم به زندگي با يكديگر، به تجليل و ستايش خاطرات مشترك و به تلاش در راه هدفهاي مشترك سرچشمه ميگيرد.»١١ اما عنصر عيني از دو نگرش فرهنگي (فرهنگمحور) و سياسي (دولتمحور) نشئت ميگيرد.
نگرش فرهنگمحور، ناظر بر متغيرهاي فرهنگي، مثل زبان، دين، فرهنگ، ادبيات، هنر، آداب و رسوم و اعتقادات يك ملت است كه زاييدهي دوران طولاني (تاريخ) است. اين نگرش با تكيه بر عناصر ذهني هويت، وجود ارزشهاي فرهنگي مشترك و باور عمومي به آنها را موجب شكلگيري هويت ميداند. در چارچوب فرهنگي، مردمي كه داراي زبان، دين و فرهنگ مشتركي هستند، بر اثر اشتراك در اين عناصر، داراي هويتي مشترك نيز ميباشند.
به تعبير ديگر، اين عناصر و علايم، نمادهايي هستند كه ميتوانند به درك عنصر ذهني هويت، ياري رسانند. از نظر مُنتسكيو، روح كلي يك ملت (هويت ملي آن) عبارت است از:
شيوهي بودن، عمل كردن، انديشيدن و حس كردن اجتماع خاص به شكلي كه جغرافيا و تاريخ بهوجود آورده است. اين روح كلي يك ملت، علتي جزيي مانند ديگر علتها نيست؛ بلكه برآيندي از مجموع علتهاي جسماني، اجتماعي و اخلاقي است.١٢
رويكرد دولتمحور، زمينهي ورود به متغيرهاي سياسي هويت را فراهم ميسازد. براي كمك به تبيين بيشتر موضوع، با استعاره از چارچوب مطالعات هويتهاي قومي، از دو مكتب كهنگرا و ابزارگرا،١٣ تاثير اين متغير را در شناخت هويت ملي بررسي مينماييم:
مكتب كهنگرا كه در حقيقت نوعي نگرش فرهنگي به مقولهي هويت است، قوميتها و مليتها را يك پديدهي كهن تلقي كرده، با ايجاد ارتباط عاطفي ميان مردمي كه اجداد مشترك و گاه سرنوشت مشترك اين جهاني براي خود تصور ميكنند، از زبان، مذهب يا ساير سنتهاي مشترك در تداوم هويت قومي و ملي اين مردم سخن ميگويد.
در برابر، ابزارگرايان، موقعيتگرايان پديدهي هويت را محصول دوران مدرن و بهويژه قرون اخير ميدانند. نگرش دولتمحور، به ابعاد عيني هويت، اهميت بيشتري ميدهد. ايندسته از صاحبنظران تاكيد ميكنند كه هويت ملي، امري است كه تا حد زيادي ساخته ميشود و در اين ميان، نقش دولت در توليد و بازتوليد هويت و ارايهي تفاسير مختلف از آن، نقش مهمي را ايفا ميكند. در اين نگرش، دولت در چارچوب حاكميت ملي خود در درون واحد سياسي و سرزمين خاصي، ايدههاي فرهنگي و هويتي را به مردم و شهروندان خود القا ميكند. بديهي است با اين نگرش، از عناصر ثابت هويت ملي، يعني عناصر فرهنگي، غفلت ميشود. با توجه به كاستيها و انتقاداتي كه متوجه اين دو نگرش است، ميتوان به خلق يك رويكرد تلفيقي دربارهي خاستگاه هويت دست زد. از يك سو، سلب ريشههاي فرهنگي و تاريخي جوامع و ناديده انگاشتن اركان پيونددهندهي جوامع ملي، امري بيهوده و تحريف حقايق تاريخي است و اساسا بدون پيششرطهاي فرهنگي و تاريخي، شكلگيري جوامع ملي ناممكن مينمايد.
از سوي ديگر، واقعيتهاي عصر مدرن، حاكي از آن است كه هويت ملي متكي بر شرايطي است كه در برخي اوضاع و احوال ساختاري بهوجود ميآيد تا در خدمت پيشبرد منافع مادي و سياسي بازيگراني قرار گيرد كه با بهرهگيري از اين احساس نيرومند، به ايجاد همبستگي ملي ميپردازند.
اين ديدگاه، با نگرشهاي جديد و هرمنوتيك بيشتر قابل توضيح است. بر اساس نگرشهاي هرمنوتيك، ما نميتوانيم خويشتن را به قطع، و نهايي شرح دهيم؛ زيرا هويت، همواره و تغييرناپذيرانه بين الاذهاني است و با مفاهيم اجتماعي و سمبلهاي فرهنگي آميختهشده، با آنها تفسير ميشود؛ البته اين واسطههاي سمبوليك، تاثير بهسزايي بر اين شرح و روايت تاريخي خواهد داشت؛ به عبارت ديگر، هويت يك گروه، فرهنگ يا ملت، نه يك جوهر ثابت و قطعي است و نه از يك ساختار عقلايي و قطعي برخوردار است، بلكه بر يك منبع روايي كه پيوسته و بيپايان مورد بازتفسير قرار ميگيرد، مبتني است. بنابراين، هويت به مثابهي چيزي كه هميشه ساخته ميشود و ميتواند به صورت انتقادي بازسازي شود، مورد توجه است.١٤
بر اساس اين ديدگاه، هرآنچه محصول تاريخ است، علاوه بر دگرگونيهايي كه در آن پديد ميآيد، مفاهيم و كنشهاي ماندگار آن نيز در ادوار مختلف در معرض فهمها و تفسيرهاي گوناگون قرار ميگيرد. همين ناپايداري در فهم و ماندگاري پديدههاي تاريخي، بستري براي ورود آنها به مرحله بهرهبرداري سياسي فراهم ساخته است؛ چنانكه پل ريكور معتقد است:
هيچ عمل انساني نميتواند وجود داشته باشد كه قبلاً از لحاظ سمبوليك به نوعي نهادينه نشده باشد. كنش انساني هميشه با نشانهها، نمايش داده ميشود و بر حسب سنتها و هنجارهاي فرهنگي تفسير ميشود. سپس افسانههاي روايي ما، به اين تفسير يا نمايش اوليهي كنش انساني افزوده ميشوند. بنابراين، آن روايت، تعريفي است از آنچه قبلاً تعريف شده است و بازتفسيري است از آنچه قبلاً تفسير شده است. موضوع روايت، يعني كنش انساني، هرگز واقعيت خام و يا بيواسطه نيست، بلكه يك كنش سمبوليزه شده، است كه بارها و بارها سمبوليزه ميشود. بنابراين، روايت [نقل] به نمايش سمبل سازيهاي قبلي در يك پلان و طرح جديد ياري ميرساند.١٥
بدين ترتيب، هويتها بيشتر نمادهايي هستند كه مرزهاي ميان «ما» و «غيرما» را معين ميسازند، اما تعيين كارويژههاي فراتر از آن براي معرفي يك «ملت»، در دست كساني است كه تصور وجود چنين ملتي را از ميان انبوه مفروضات تاريخي ـ آنچنان كه ميخواهند ـ سرهم ميكنند. اينچنين است كه گاهي، هويت بر اساس علايق سياسي تعيين ميشود؛ به تعبير ديگر، ملتها فرآوردههاي مهندسي سياسياند كه در دوران جديد و زماني كه انسان تعريف تازهتري از پديدههاي زيستي دارد، بنا به خواست خود تعريف و تفسير ميكند.
كارويژههاي هويت ملي
١. انسجام و همبستگي ملي
هويتها تنها در جوامع وجود دارند و زماني كه افراد از جايگاه خود در جامعه ميپرسند، درواقع از هويت خود پرسش كردهاند. باميتسر ميگويد:
جستوجوي هويت، شامل اين مسئله است كه ارتباط صحيح فرد و جامعه به عنوان يك كل، چه ميباشد؟١٦
اين كار ويژه در تعريف دوركيم از ميهنپرستي نيز وجود دارد:
حسي كه افراد را به جامعهي سياسي ملحق ميكند، به شكلي كه كساني كه از شكلدهندگان آن بهشمار ميروند، خودشان را با پيوندي از احساسات وابسته به آن احساس نمايند.١٧
در جوامعِ در حال نوسازي كه در حال تجربهي فرآيند تغييرات اجتماعياند، شكافهاي اجتماعي فعال بوده، فرآيند نوسازي را دچار چالش ميسازد. براي حل و رفع بحرانهاي حاصل از اين گسيختگيها در سطح اجتماعات ملي، بايد به ابزار لازم جهت برانگيختن حس همبستگي ملي تجهيز شد. هويت ملي با بهرهگيري از تواناييهاي نمادين، مانند زبان، دين، گذشتهي تاريخي و منافع مشترك، ميتواند به وفاق اجتماعي و همبستگي ملي ياري رساند. مراد از همبستگي، به هم پيوستن و مجتمع ساختن اجزاي يك جامعه و واحدهاي كوچك آن به يك كل همبستهتر است؛ به گونهاي كه توان و نيروي آن اجزا و واحدهاي كوچك و پراكنده و مختلف، انباشته و متمركز شود و از طريق همياري و همكاري آحاد جامعه و حمايت آنان از نظام سياسي، بحرانهاي حاصل از دوران گذار را حل كند.
بدين ترتيب، هويت ملي به دليل نقش تعيينكنندهاي كه در حوزهي فرهنگ، اجتماع، سياست و حتي اقتصاد دارد، از مفاهيم بسيار فراگير و در عين حال مشروعيتدهنده به نظم سياسي ـ اجتماعي برخوردار است و پيوستگي و انسجام دروني يك واحد سياسي را در پي دارد.
ملتگرايي نيز كه پيوند وثيقي با هويت ملي دارد، براي حفظ پيوستگي يك ملت و ابقاي نيروي حياتبخش نمادهايش، به رغم اينكه اين نمادها ريشه در گذشته دارد، ميبايست افزون بر خلق مجدد نمادهاي قديمي، نمادهاي جديدي نيز پديد آورد تا اين پيوستگي، حفظ و تداوم يابد.
٢. ايجاد آگاهي ملي و جهتدهي به زندگي اجتماعي
هويت ملي علاوه بر ايجاد همبستگي ميان افراد جامعه، مسير و هدف جمعي آنان را نيز مشخص ميكند. دولتها با تكيه بر «هويت ملي»، نظام ارزشي مورد نظر خود را از طريق آموزش، تبليغات و ساير ابزارهاي جامعهپذيري به افراد جامعه القا ميكنند. در اين ميان، هويت ملي، متغيريمحوري در تعريف ارزشها و هنجارهاي جمعي افراد يك جامعه است. درواقع، هدف اوليهي هويت ملي نيز كه همبستگي و انسجام ملي است، بدون كار ويژهي جهتدهي هويت ملي، ممكن نيست؛ چراكه انسجام و همبستگي ملي لزوما بايد بر محور «هدف مشترك» باشد و بدون هدف و جهت مشترك، نميتوان همبستگي اعضاي يك گروه و بهطور كلي جوامع قومي و ملي را حفظ كرده؛ همانطور كه دوركيم ميگويد:
با برآوردن يك صدا، اداي يك كلمه، يا اجراي يك حالت و ژست در قبال يك هدف است كه [افراد] با هم متحد ميگردند و خود را متحد ميبينند.١٨
ولي اين هدف كه اتحاد ملي بر محور آن شكل ميگيرد، خود از چه چيزي ناشي ميشود؟
بيگمان در تعيين اهداف ملي يك جامعه، زنجيرهاي از عوامل مختلف تاثير گذارند، اما تاثير اساسي و نهايي از آن هويت جمعي افراد جامعه، اعم از هويت ملي و هويت ديني است. تعريفي كه افراد يك جامعه از خود دارند، تعيينكنندهي اهداف جمعي آنها است و اين تعريف كه همان هويت ملي است، در نتيجهي عوامل مختلف، همواره در معرض دگرگوني است. در نتيجه، اهداف جامعه نيز با دگرگوني در هويت ملي متحول ميگردد! البته اين امر به مفهوم فقدان عناصر ثابت در هويت ملي يك جامعه نيست، بلكه بدين معنا است كه علاوه بر عناصر جديدي كه در طول زمان به عوامل تشكيلدهندهي هويت ملي ـ در زمينهي وقايع سياسي ـ اجتماعي مختلف ـ افزوده ميشود، تفاسيري هم كه نسلهاي مختلف از هويت ملي و عناصر تشكيلدهندهي آن ميكنند، متغير است و همهي اين تحولات، با تاثيرگذاري بر مفهوم هويت ملي، جهتگيري و هدف زندگي جمعي افراد يك جامعه را تحتالشعاع خود قرار داده، اهداف جديدي را بر آنان ديكته ميكند. بنابراين، احساس تعلق يك گروه به مليت خود و تعصب نسبت به آن، همبستگي و انسجام ملي را تداوم بخشيده، همواره آن را با وارد كردن عناصر جديدتر، بازسازي ميكند. بدين ترتيب، يكي از كارويژهاي مهم هويت ملي، نقش آن در تعيين مسير زندگي جمعي و تعيين اهداف ملي است.
از نكات مهم در هويتسازي، مراجعه به ذخيرهي تاريخي و ملي و جستوجو و بازتعريف عناصر هويت پيشين، مطابق با مصالح و شرايط جديد است. در بسياري از جوامع، نظير فرانسه و ايتاليا با برگرفتنِ عناصري از گذشتهي تاريخي خود و تلفيق آن به عناصر جديد، فرآيند هويتسازي تجربه شده است. اين همان تجربهي ناسيوناليسمِ تجددخواه است.١٩
٣. تعيين سازوكارهاي فرهنگ سياسي
فرهنگ سياسي، جنبههايي خاص از فرهنگ عمومي جامعه است كه به بيان نوع رابطهي جامعه با نظام سياسي ميپردازد. در حقيقت زماني كه از فرهنگ سياسي يك جامعه سخن ميگوييم، به نظام سياسي خاصي اشاره ميكنيم كه بر اساس نگرشها و ارزشهاي مردم آن جامعه، دروني شده است. محيط نظام سياسي را مجموعهاي از ارزشها، هنجارها و نمادهايي فراگرفته است و آگاهي دربارهي نظام سياسي تا اندازهي بسياري به ميزان شناخت ارزشهاي حاكم بر آن محيط بستگي دارد. بر اين اساس، درك صحيح كنشهاي سياسي در جوامع مختلف مختلف بشري، نيازمند كوششهايي است كه در فهم بسترهاي فرهنگي اين جوامع صورت ميگيرد. در اين ميان هويت ملي كه دربرگيرندهي عناصر فرهنگ ملي جوامع است، ميتواند ميان ارزشهاي فرهنگي محيط اجتماعي و اقدامات سياسي دولتها، رابطه برقرار كند؛ همانطور كه كامروا (١٩٩٣) تاكيد ميكند:
نگرش مردم به هويت، عاملي است كه جهتگيري سياسي مردم و نظر آنها را در مورد محيط سياسي خود تعيين ميكند.٢٠
پي نوشتها:
١. آلوين.ي. سو، تغيير اجتماعي و توسعه: مروري بر نظريات نوسازي، وابستگي و نظام جهاني. ترجمهي محمود حبيبي مظاهري. (تهران: پژوهشكدهي مطالعات راهبردي، ١٣٧٨)، ص. ٥٧.
٢. ريمون آرون، مراحل اساسي انديشه در جامعهشناسي، ترجمهي باقر پرهام، (تهران: انتشارات انقلاب اسلامي، ١٣٦٤) ص. ٣٣٤.
٣. حسين سيف زاده، نوسازي و دگرگوني سياسي. (تهران، سفير، ١٣٦٨)، ص ١٧٤.
٤. عبدالرحمان عالم، بنيادهاي علم سياست، چاپ سوم (تهران: نشر ني، ١٣٧٦) ص ١٥٧.
٥. براي اطلاع بيشتر، ر.ك: افسر رزّازيفر، الگوي جامعهشناختي هويت ملي در ايران، فصلنامهي مطالعات ملّي، شمارهي ٥، پاييز ٧٩. ص. ١٢٠.
٦. چارلز. اف. آندرين، زندگي سياسي و تحولات اجتماعي: مقدمهاي بر علم سياست. ترجمهي مهدي تقوي. (تهران: موسسهي علوم سياسي و امور حزبي، بيتا) فصل سوم.
٧. پيروز مجتهدزاده، «هويت ايراني، در آستانه سده بيست و يكم»، مجلهي اطلاعات سياسي و اقتصادي. شمارهي ١٣٠ ـ ١٢٩، ١٣٧٧، ص. ١٢٤.
٨. حسين بشيريه، «هويت ملي»، مجله دريچه. شمارهي ٥، بهار ١٣٧٠، ص ١١٣ ـ ١١٦.
٩. پير رونون، ژان باتيست دوروزل، مباني و مقدمات تاريخ روابط بينالملل، ترجمهي احمد ميرفندرسكي. (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٥٤)، ص. ١٦٨.
١٠. «بحران هويت، مشروعيت سياسي را به خطر مياندازد»، روزنامه خراسان. ١١/٥/٧٨.
١١. پير رونون، ژان باتيست دوروزل، پيشين، ص ١٦٩.
١٢. ر.ك: حميدرضا جلاييپور، «هويت ملي و اقوام ايراني در عصر خيزش قوميتها»، مجلهي سياست خارجي. ش ١، ١٣٧٢، ص. ١.
١٣. براي آشنايي بيشتر با اين مكتبها، ر.ك: حميد احمدي، قوميت و قومگرايي در ايران، از افسانه تا واقعيت (تهران: نشر ني، ١٣٧٨)، فصل چهارم.
١٤. Morag Patrik, Identity and the Politics of recognition. in noelsullivan Political theory in transition (London: Routledge ٢٠٠٠), p. ٤٢.
١٥. Ibid, p.٤٤.
١٦. مونتسرات گيبرنا، مكاتب ناسيوناليسم: ناسيوناليسم و دولت ـ ملت در قرن بيستم، ترجمهي اميرمسعود اجتهادي. (تهران: مركز چاپ و انتشارات وزارت خارجه، ١٣٧٨)، ص ١٢٠.
١٧. همان، ص. ٤٥.
١٨. همان، ص. ١٣٧.
١٩. ميزگرد «سير تحول تاريخي هويت ملّي در ايران از اسلام تا به امروز»، فصلنامهي مطالعات ملي، شمارهي ٥، پاييز ٧٩، ص. ٤٦.
٢٠. Jeff Haynes, Third World Politics, London: Blackwell Publisher, ١٩٩٦, p. ٩٨.